فرار
یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ • 13:14
بعضی وقتا تا خرخره پر دردم...نه از اون دردایی که علاج داشته باشه....از اون دردایی که فقط باید بشینی و تکیه بدی به دیوار و ۲منتظر گذر زمان باشی...شاید زمان همه چیزو باخودش بشوره و ببره....انگار منتظر میمونم زمان بره جلو و نوش دارو برام بیاره غافل از اینکه اون فقط جلو میره و این منم که تو گذشته جاموندم...ادما چقدر بی منطقن...اصلا چقدر بی احساسن...انگار یه بت جلوت نشسته...هیچی نمیفهمه ازت...از اون همه خستگی که روی پیشونیت نشسته..از اون همه غمی که تو چشمات موج میزنه...از اون همه بغضی که راه نفستو بند کرده....انگار باید داد زد...داد بزنی بگی آهای تویی که روبرومی...تویی که منو میبینی...اره با تو ام....منو بردار ببر یه جای دور...یه جایی که اینجا نباشه...یه جایی که هیچکس نباشه... منو ببر یه جایی که بشه نفس کشید..یه جایی که۲ بشه خندید...یه جایی که بشه زندگی کرد....
Differ
برچسب:
نویسنده: باران قنبریپور