یادش بخیر.....ما یه گروه دوستی داشتیم که همه حسرتشو میخوردن.....متشکل از من -گودی-اسی-زری-نوش ... چه روزایی داشتیم با اینکه کنارش همیشه جنگ و دعوای اسی و زری بود....نوش هم باتوم به دست وایمستاد حسابشونو میرسید من و گودی هم مثل مادربزرگ ها میانجی گری میکردیم خخخخخ لامصب دو تا پیرزن بودیم....یه درخت تو حیاط مدرسمون بود کنار دیوار...الان یادم نیست درخت چی بود !!ولی میوه بود....میشستیم زیرش تکیه میدادیم به دیوار و هی میخندیدیم....من بین دوستام از همه خوش خنده ترم...کلا کسی رو ندیدم بیشتر از من بخنده :) بعد از منم گودی بود....نوش هم خیلی نمیخندید.....تا اینکه اینقدر سرد شدیم به هم که من یک ساااآله نوش رو نه دیدم نه تلفننی باهاش حرف زدم....زری رو یه بار دیدم چقدر عوض شده بود...نه تیپ و قیافه....شخصیتشو میگم ....اسی و نوش هم همینطور اونام حیلی عوض شدن....اصلا بعضی وقتها شوکه میشم از اینکه واقعا من همچین دوستایی انتخاب کردم؟؟!!.....خیلی عوض شدن ...ولی خوشحالم از اینکه دیگه نیستن...البته که من و گودی قیامتم جدامون نمیکنه...بعید میدونم یه رشته قبول بشیم ولی سعی میکنیم یه دانشگاه قبول بشیم...(کنکورشو خراب کرده)...این یه سالی که ندیدمشون واقعا حالم خوب بود.....نگرانی نداشتم....دغدغه نداشتم...استرس نداشتم....به خاطر اینکه نبودن....ارامش داشتم...و حالا این ارامشو با هیچی عوض نمیکنم...همش منو گودی بدبخت باید این سه تا رو کول میگرفتیم از مراحل مختلف عبور میدادیم...همش باید گند کاریاشونو جمع میکردیم.....همش استرس اینو داشتیم که نکنه خنگ بازی دربیارن یه جا سوتی بدن بدبخت بشن ....ولی حالا تموم فکرم راجبه خودمه....گودی هم قبلا یه استرسایی میداد به ادم ولی الان نه....چند ماهی هست که خبری نیست (دوستان بسیار سربسته گفتم لدفن فکر های عجیب غریب نکنید یعنی کلا هیچ فکری نکنید چون نمیدونید منظورم چیه هر کدوم یه مساله داشتن) الان که دیگه حسش نیست ولی داستان عجیب اندر غریب دوستی من و گودی که هر دو از هم متنفر بودیم که البته من خیلی بیشتر رو بعدا مینویسم.....سایتون مستدام :) +اضافه کنم من سه دوست دیگه هم داشتم به نام های جیرو. پری.نگار که اونام متاسفانه شکراب شدیم الان دو تاشونو میبینم خوبیم با هم ولی جور نیستیم به عبارتی فقط در حد سلام علیک خوبیم با هم....نمیدونم دوست های دانشگام چطور خواهند بود ولی من کلا ادم محافظه کاریم و خیلی جور نمیشم با ادما ....درنتیجه در آن واحد دوست های صمیمی من در هر سنی بیشتر از انگشت های یه دست نیستن ولی خب اصلا هم ادم گوشه گیری نیستم دوستهای زیادی دارم ولی صمیمی ها خیلی کمن .....همین دیگه ...عزت زیاد :/
برچسب:
نویسنده: باران قنبریپور