از روزی که کنکور دادم هرشب خوابی راجع به کنکور میبینم...اخرین خوابم این بود که رتبم شده ۲۲۲۶:|
خیلی استرس دارم واقعا....امیدوارم قبول بشم....خیلی افتضاحه اگه قبول نشم....اگه قبول نشم میرم هرچی که بود....این دوسال حقیقتا اونقدر کسل کنتده بود که نمیتونم فکری راجع به سال دیگه هم داشته باشم....راستش من پزشکی رو فقط دوست دارم...مثل همه که این رشته رو دوست دارن....نه بیشتر...دلیل تلاش هامم فقط این بود که به اون چیزی که واقعا علاقه دارم یعنی خلبانی به هیچ عنوان نمیتونم برسم چون هم چشم و هم دندون مانع میشن...از طرفی هم اصلا دلم نمیخواد کم بیارم و به اون چیزی که هدف قرارش دادم نرسم حالا میخواد عاشق اون هدف باشم یا نه....به خاطر همین هم دلم میخواد قبول بشم چون اصلا دلم نمیخواد ضایع بشم :/
+من از قبل از کنکور دارم هی به بابام میگم منو میبری اصفهانا هاااا....بعد میگه باشه....حالا اون شب که داییم اینا تا ۳ شب خونمون بودن بابام به داییم میگه بریم اردبیل .سرعین :/
یعنی چی پدر من ....عه....اقا من اعصاب این پسر داییمو ندارم خو....دیگه همسفر نبود اخه....مزخرفه...اصلا این سفری نیست که انتظار داشتم بعد کنکور برم و خستگی حسابی در بکنم.....واقعا که...اه !!
هر طور شده مخ بابامو میزنم که با داییم اینا نریم....این مزخرف ترین سفر ممکنه....هرطوری بهش فکر میکنم مسخرست.....خدایاااااااااااااااااااا.....؛(
برچسب:
نویسنده: باران قنبریپور