خرید بک لینک

پاتوق من

یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ 13:16

گاهی وقتا دلم میخواد بشینم یه گوشه ی دنج...یه جایی که فقط واسه خودم باشه..فقط من باشم و خودم..بهترین جایی که میشه پیدا کرد کنار دریاچه ی شهرمه ..روی اون صندلی میشینم و بین من و اون همه آبی که مثل دریا موج داره فقط آدم هایی هستن که رد میشن...دلم میخواد بی هیچ فکری...نگاه کنم به عبور آدم ها...آدم هایی که هرکدوم یه داستان دارن...یکی چادر سرشه اون یکی یه مانتو که همون نمیپوشید بهتر بود...یکی با کت و شلواره اون یکی هم با یه تیشرت و یه صندل انگشتی راه میره و میخنده...ادما هر کدوم یه شکلن..هرکسی شبیه یه چیزیه...من خودم شبیه دریام...شایدم کوه...یکی عقابه...اون یکی اسمونه...یکیم شغال...شب های شهرم بی نهایت زیباست...دور همون دریاچه ی مذکور...اونقدر زیباست و ارامش میده به ادم که اصلا نمیتونم توصیفش کنم....کلی ادم اونجاست....تا ساعت ۱ و ۲ شب شایدم بیشتر...بساط همه چی به راهه ...دل و جیگر گوسفند که ما بهش میگیم جگر وَز....بلال...بستنی...آش...کلی چیزای دیگه...گاهی وقتا دلم میخواد هر شب اونجا باشم ....خوبه یه جا هست ادم بره تموم بغض و اعصاب خوردیاشو جا بزاره اونجا و برگرده به زندگیش....دوباره بجنگه و هی بجنگه ....برگردی به زندگیی که باید مثل یه سرباز تا اخرین نفس جنگید...و آخرشم دنیا میمونه و یه
جنگجویی که دیگه نیست!!

Differ

برچسب: نویسنده: باران قنبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 1:59

صفحه بندی